تبليغاتX
داستان کوتاه گل نوشته ها

گل نوشته ها، مجموعه داستان های کوتاه
در گل نوشته ها سعی شده تا مجموعه ای بی نظیر از داستان های کوتاه جمع آوری شود
همکاران ما (داستان کوتاه)

داستان کوتاه 166 :


کالین ویلسن  (Colin Wilson)، متولد 1931 میلادی، نویسنده و داستان نویس پرکار انگلیسی است که در ابتدا به عنوان فیلسوف و رمان نویس مشهور گشت. وی تاکنون نوشته های بسیاری در زمینه مباحث جنایی نگاشته است.



کالین نوجوانی خود را با تفکرات پوچ گرایانه سپری می کند. وی خودش می گوید :


«وقتی شانزده ساله بودم، تصمیم به خودکشی گرفتم. این مساله ناشی از یک تصمیم احساسی لحظه ای نبود. آن زمان، کاملا باور داشتم که این تصمیم واقعا منطقی است».


وی در آزمایشگاه شیمی کار می کرد، در حالی که درس هم می خواند تا در آینده شیمی دان شود. هر چند که کاملا از زندگی و آینده ناامید بود. ویلسون خود، ماجرا را این گونه شرح می دهد:


وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه اسید را برداشتم . اسید را در لیوان پیش رویم خالی کردم. غرق تماشایش شدم. رنگ اش را نگاه کردم و مزه احتمالیش را در ذهنم تصور کردم. سپس لیوان را بدست گرفتم و آن را به بینی ام نزدیک کردم و بویش به مشامم خورد . در این لحظه ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم نقش بست. توانستم سوزش اسید را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم. احساس آسیب آن زهر چنان حقیقی بود که گویی به راستی آن زهر را نوشیده بودم. سپس مطمئن شدم که این کار را نکرده ام. در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه می کردم ، با خود فکر کردم:

اگر شجاعت کشتن خودم را دارم ، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.



برچسب‌ها : داستان ، داستان کوتاه، داستان کوتاه روانشناسی، داستان کوتاه تاریخی، واقعی، کالین ویلسن، خودکشی، آموزنده




[ ] [ 91/02/25 ] [ سید حامد رضوی ]
داستان کوتاه 165 :



داستان زیر برگرفته از خمسه ی نظامی (هفت پیکر) احتمالا ریشه ی پیدایش ضرب المثل رایج (کار نیکو کردن از پر کردن است) می باشد :

 

روزی بهرام گورساسانی با کنیزک چینی زیبای خود به شکار رفت و گورخرهای زیادی صید کرد. با آنکه تمام ملازمان به مهارت و استادی بهرام در شکار گورخر آفرین ها گفتند با این وجود از کنیزک صدایی برنیامد و در مدح و ثنای شهریار ساسانی سخنی نگفت.



بهرام مدتی تامل کرد تا گورخری از دور پیدا شد و آن گاه به کنیزک گفت :«میل دارم این گور را به هر شکلی که دلخواه تو باشد شکار کنم». کنیزک از روی ناز و تکبر درخواست نمود تا تیر، پای گورخر را به سر حیوان بدوزد: 

 

گفت باید که رخ برافروزی

سر این گور در سمش دوزی

 

بهرام گور، مهره ای در کمان گروهه نهاد و به دقت رها کرد تا درگوش گورخر جای گرفت، حیوان بیچاره سم پای راستش را برای خاراندن به گوش خود نزدیک کرد تا مهره را از گوش خارج کند. در همین حال بهرام تیر دیگری انداخت و پای گور را به سرش دوخت.



کنیزک گفت که آدمی در هر کاری اگر مداومت و ممارس کند مسلما ورزیده و کارآزموده خواهد شد چه کار نیکو کردن از پرکردن است . شاه چون این سخن شنید خشمگین شد و کینه او را به دل گرفت. پس به سرهنگی که در التزام رکاب بود فرمان داد آن کنیزک جسور و فضول را گردن بزند.

کنیزک زیبا چون خود را در چنگ اجل و چنگال سرهنگ گرفتار دید به حال تضرع درآمد و از او خواست که در قتلش عجله نکند، بعید نیست که شاهنشاه روزی از کرده پشیمان شود و تو را که بی تامل اجرای فرمان کردی مورد خشم و عتاب قرار دهد ، اگر جانب احتیاط را مرعی داری و مرانکشی ، قول می دهم کاری بکنم و تدبیری بیندیشم که بهرام گور نه تنها خشمگین نشود بلکه تو را بیشتر از پیش مورد تفقد و نوازش قرار دهد.

سرهنگ در مقابل پیشنهاد کنیزک تسلیم شد و او را در قصری مشیدی که در خارج از شهر داشت سکونت داد تا پنهانی در زمره خدمتکاران کار کند و هویتش را مکتوم دارد.


این قصر سر به فلک کشیده شصت پله داشت و کنیزک از همان روزهای نخست گوساله ای را که تازه از مادر زاییده شده بود بر دوش می گرفت و روزی چند بار به بالای قصر می برد و پایین می آورد، گوساله بر اثر گذشت ایام و لیالی رشد می کرد و بزرگ می شد ولی چون به دوش کشیدن و بالا بردن آن همه روزه چندین بار تمرین و تکرار می گردید لذا رشد تدریجی گوساله تاثیری در دشواری حمل و نقل نداشت.

کنیزک چون موقع را مقتضی دید به سرهنگ تکلیف کرد که بهرام گور را را به هر طریقی که ممکن باشد روزی به این باغ و قصر شصت پله بیاورد . سرهنگ چنان کرد و روزی که بهرام به شکار گورخر می رفت او را برای چند دقیقه استراحت و تمدد اعصاب به باغ و قصرزیبایش دعوت کرد و مخصوصا داستان کنیزک و بردوش کشیدن گاو عظیم الجثه و بالا بردن از قصر شصت پله را شرح داد تا شاهنشاه ساسانی را تمایل و رغبت تماشای این صحنه دست داد .

بهرام گور به باغ آمد و کنیزک زیبا در حالی که روی خود را پوشانیده بود، در مقابل بهت و اعجاب بهرام و ملازمانش گاورا بر دوش گرفت و بدون ذره ای احساس خستگی و ملالت خاطر آن را از شصت پله به بالای قصر برد و بازگردانید.

بهرام به روی خود نیاورد و گفت :«می دانم چگونه به این عمل خطیر و شگرف دست یافتی. این گاو را از زمانی که گوساله نوزاد بود بر دوش گرفته به بالای قصر بردی و چون در این کار از تمرین و مداومت دست نکشیدی لذا رشد گوساله در تصمیم و توانایی تو خدشه و خللی وارد نساخت وگرنه خود بهتر می دانی که این از قدرت و زورمندی نیست بلکه مولود تعلیم و تمرین و مداومت می باشد.

کنیزک زیبا که به انتظار چنین سوال و استدلالی دقیقه شماری می کرد بدون تامل و در لفافه طنز و تعریض جواب داد :«شهریارا ، اگر زن ضعیف الجثه گاوی را بر دوش بگیرد و به بالای قصر شصت پله ای ببرد اعجاب و شگفتی ندارد و مولود تمرین و ممارست باید تلقی کرد ولی اگر شاهنشاه سم و گوش گورخری را به هم بدوزد نباید نام تعلیم و ممارست بر آن نهاد ؟!!»

بهرام گور به فراست دریافت که این همان کنیزک زیبای چینی است. پس در کنارش گرفت و از آنچه گذشت عذر خواست. سرهنگ را نیز که در قتل کنیزک شتاب زدگی نداده بود مورد تفقد و نوازش قرار داد.



برچسب‌ها : داستان ، داستان کوتاه، داستان کوتاه تاریخی، ریشه ضرب المثل، بخشی از یک کتاب، بهرام گور، نظامی




[ ] [ 91/02/21 ] [ سید عماد رضوی ]

داستان کوتاه ۱۶۴ :


توضیح: این داستان کوتاه در واقع حکایت چهارم از باب اول (سیرت پادشاهان) گلستان زیبای سعدی ست. البته با اندکی تغییرات در نگارش و کلمات تا بتواند بهتر مفهوم زیبای خود را به مخاطبان امروز خود برساند.

ضرب المثل مشهور «عاقبت گرگ زاده گرگ شود» برگرفته از همین حکایت خواندنی بوده است. 



گروهی دزد غارتگر بر سر کوهی در کمین گاهی به سر می بردند و سراه غافله ها را گرفته به قتل و غارت می پرداختند و موجب ناامنی شده بودند مردم از آنها ترس داشتند و نیروهای ارتش شاه نیز نمی توانستند بر آن‌ها دست یابند، زیرا در پناهگاهی استوار در قله کوهی بلند کمین کرده بودند و کسی را جرأت رفتن به آنجا نبود. فرماندهان اندیشمند کشور برای مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستیابی بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند که هر چه زودتر باید از گروه دزدان جلوگیری کرد و گرنه آنها پایدارتر شده و دیگر نمی توان درمقابلشان پایداری کرد.


درختی که اکنون گرفته است پای

به نیروی مردی برآید ز جای

وگر همچنان روزگاری هلی

به گردونش از بیخ بر نگسلی

سر چشمه شاید گرفتن به بیل

چو پر شد نشاید گذشتن به پیل


سرانجام چنین تصمیم گرفتند که یک نفر از نگهبانان با جاسوسی به جستجوی دزدان بپردازد واخبار آن‌ها را گزارش کند و هرگاه آنان از کمینگاه خود بیرون آمدند همان گروه از دلاور مردان جنگنده را به سراغ آنها بفرستند. همین طرح اجرا شد و گروه دزدان شبانه از کمینگاه خود خارج شدند.جاسوس بیرون رفتن آن‌ها را گزارش داد. دلاورمرادن ورزیده بی درنگ خود را تا نزدیکی های کمینگاه دزدان رساندند و در آنجا خود را مخفی کردند و به انتظار دزدان نشستند.


طولی نکشید که دزدان بازگشتد و آنچه را که غارت کرده‌ بودند بر زمین نهادند و لباس و اسلحه خود را کناری گذاشتند و نشستند به قدری خسته و کوفته بودند که خواب چشمانشان را فراگرفتهمین که مقداری از شب گذشت و هوا تاریک شد، دلاورمردان از کمینگاه برجهیدند و خود را به آن دزدان از همه جا بی خبر رساندند. دست یکایک را بر شانه هایشان بستند و صبح همه را به نزد شاه بردند.شاه اشاره کرد همه را اعدام کنید. در بین دزدان جوانی تازه به دوران رسیده وجود داشت. یکی از وزیران شاه تخت پادشاه را بوسید و به وساطت جوان پرداخت اما شاه سخن وزیر را نپذیرفت و گفت :

بهتر این است که نسل این دزدان ریشه کن شود.

اما وزیر باز اصرار کرد و خواست پادشاه به این جوان فرصتی بدهد و پادشاه هم پذیرفت. این جوان را در ناز و و نعمت پرورداند و استادان بزرگی به او درس زندگی آموختند و مورد پسند دیگران قرار گرفت و وزیر هر روز از جوان و خصوصیاتش برای پادشاه می گفت و پادشاه می گفت‌:


عاقبت گرگ زاده گرگ شود

گرچه با آدمی بزرگ شود


دو سال از این ماجرا گذشت و عده ای از اوباش تصمیم گرفتند وزیر را بکشند. پسر جوان که دلش می خواست خودش به جای وزیر بنشیند، او را کشت و به ثروت و مال فراوانی هم رسید. شاه که این ماجرا را شنید گفت:


شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی

ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس

باران که درلطافت طبعش خلاف نیست

درباغ لاله روید و در شورزار خس

زمین شوره سنبل بر نیارد

درو تخم و عمل ضایع مگردان

نکویی با بدان کردن چنان است

که بد کردن به جای نیک مردان


اگر به دنبال نسخه ی اصلی این داستان هستید به این لینک (سایت گنجور) مراجعه فرمایید.


برچسب‌ها : داستان ، داستان کوتاه، داستان کوتاه مدیریتی، داستان کوتاه روانشناسی، ریشه ضرب المثل، بخشی از یک کتاب




[ ] [ 91/02/12 ] [ سید عماد رضوی ]

داستان کوتاه ۱۶۳ :


گروه کٌر مدرسه برای اجرای کنسرت در مرکز شهر آماده شده بودهوا خیلی سرد بودچند ساعتی در هوای سرد منتظر ماندندمردم جمع شده بودندرهبر ارکستر برای رهبری گروه در جای خود مستقر شد.در این میان یکی از اعضای گروه با خود چنین گفت:


«
در این سرما نمی توانم آواز بخوانمپنجاه نفر در گروه وجود دارد، اگر فقط دهانم را باز و بسته کنم، کسی متوجه نمی شود »...


و رهبر ارکستر کارش را شروع کرداما صدایی نشنیدچون آن روز همه مثل هم فکر کرده بودند.



نکته: اگر من نخوانم چه می شود؟این بزرگترین تحقیری است که یک انسان می تواند در حق خود انجام دهددر حقیقت معنی اش این است که: «من هیچ ارزشی ندارم» . وجود هر کس برای این دنیا ضروری است، و گرنه ما اینجا نبودیمبود و نبود ما برای این عالم مهم است و اثر گذارشما عظیم تر از آنی هستید که می اندیدشید.


برچسب‌ها : داستان ، داستان کوتاه، داستان کوتاه روانشناسی، گروه کر، ارکستر




[ ] [ 91/02/09 ] [ سید عماد رضوی ]

چند روزی تا گشایش مجدد نمایشگاه بین المللی کتاب (سال ۹۱) باقی نمانده و من بر آن شدم تا در این مجال، کتابی مناسب برای علاقه­مندان به عرصه­ی داستان های کوتاه و مینیمال معرفی نمایم. کتابی که به احتمال بسیار زیاد از تهیه­ی آن راضی و خشنود خواهید بود.


مشخصات کلی کتاب :

عنوان کتاب: مشکلات را شکلات کنید (شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید)

تألیف: مسعود لعلی

تعداد صفحه: 216

نشر: بهار سبز

قطع کتاب: رقعی

تصویر جلد کتاب:




نقد :

این کتاب حاصل تلاش مولف خوش ذوق و خوش فکر آن در جمع آوری داستان هایی ست که محوریت همگی آن ها مقابله با مشکلات و تغییر زاویه دید ما نسبت به حوادث و رویداد هاست.


عنوان کتاب که برگرفته از معمایی تکراری و قدیمی ست، به طور کاملاً مناسبی با داستان های آورده شده در کتاب هماهنگی دارد. در‌ واقع کتاب (و نویسنده ی آن مسعود لعلی) از همان ابتدا می‌کوشد تا به شیوه ای منسجم، به همزاد پنداری با مخاطب خود (که بدون شک در زندگی مشکلاتی دارد) بپردازد و پس از توفیق در همراهی مخاطب، راهکارهایی برای حل آن ارائه نماید.


در ابتدای کتاب و در مقدمه، متنی به قلم خود مسعود لعلی آورده شده است که البته تاثیرگذار است. در این مقدمه مسعود لعلی بیان می‌دارد که هر شخص یک دایره ی نفوذ (به طور خلاصه : محدوده ی توانایی) دارد که با گسترش آن می‌تواند به حل مشکلات خویش بپردازد. و هدف کتاب نیز همین است که به مخاطب این پیام را برساند که با گسترش قدرت درونی خود می‌توان مشکلات را حل نمود و به بیان دیگر : «هر کس عظیم تر از آن است که می اندیشد».


در بالای هر داستان متنی متناسب با آن نوشته شده است. گاه شعری از حافظ، گاه حدیثی از حضرت علی (ع) و گاه نوشته‌ای از وینستون چرچیل. ارتباط منطقی این عبارات با داستان تأثیر داستان و همینطور عبارت را تصاعدی افزایش خواهد داد.


نکات :

۱. کتاب حاضر، سومین کتاب از مجموعه کتاب‌های «شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید» است که همگی این مجموعه به قلم «مسعود لعلی» و توسط انتشارات «بهار سبز» عرضه شده است.

۲. کتاب به صورت دو نسخه عرضه می‌شود که من توصیه می‌کنم نسخه ی معمولی (بدون لوح فشرده همراه) را خریداری نمایید.


در پایان امیدوارم در مشکلات و سختی‌ها از داستان‌های زیبا و تاثیرگذار این کتاب بهره ببرید.


پی نوشت: گل نوشته‌ها وبسایتی کاملاً مستقل است و معرفی این کتاب تنها به دلیل تأثیری ست که داستان هایش در بنده داشته است و نه حمایت یا تبلیغات از کتاب حاضر.


برچسب‌ها : داستان ، معرفی کتاب، مسعود لعلی، نمایشگاه کتاب، مشکلات




[ ] [ 91/02/06 ] [ سید عماد رضوی ]

به نجار گفت: می توانی دری برايم بسازی؟

نجار پرسيد: برای كجا؟

مرد پاسخ داد: برای در ورودی خانه ام.

نجار پرسید: مگر در خانه ات چه شده؟

مرد گریست ...



برچسب‌ها : داستان ، داستان کوتاه مذهبی، داستانک، نجار




[ ] [ 91/02/06 ] [ سید عماد رضوی ]
درباره وبلاگ


در گل نوشته ها مجموعه ای از داستان های کوتاه و اشعار زیبا و منتخب قرار داده شده است. امیدوارم از نکات آموزنده ی نهفته در آنها استفاده کنید

امکانات سایت