X
تبلیغات
گل نوشته ها، مجموعه داستان های کوتاه

سلام خدمت علاقه مندان به داستان کوتاه و بازدیدکنندگان محترم

تیم مدیریت گل نوشته ها به منظور بالا بردن حجم فعالیت های خود در سال جدید، در نظر دارد با برگذاری یک مسابقه، تعدادی عضو جدید به مجموعه اش اضافه کند. هدف دوم از برگزاری این مسابقه، آشنایی بیشتر با مخاطبان مستمر سایت و تعامل بیشتر با این عزیزان می باشد. شرکت در این مسابقه بسیار ساده و از طریق فرم مسابقه واقع در ستون سمت راست سایت، صورت می گیرد که تصویر آن در زیر قابل مشاهده است:

 

 


چکیده ای از نکاتی که برای این مسابقه بهتر است بدانید را در زیر مشاهده می نمایید.

1. تمامی فیلدها نظیر نام، نام خانوادگی و ... بایستی پر گردد.

2. نمونه ای از یک عنوان ایمیل :  example@yourmail.com

3.  متن نوشته شده در فیلد «گل نوشته»، حتما شامل دو قسمت باشد. در قسمت اول به بیان زمینه های آشنایی و ارتباط خود با داستان کوتاه و به طور کلی ادبیات بپردازید و در بخش دوم، یک داستان زیبا به انتخاب خودتان بنویسید. توجه کنید که انتخاب از میان داستان های سایت گل نوشته ها یا داستان های موجود در سایر سایت ها و یا حتی داستان کوتاهی که به قلم خودتان است، مقدور می باشد. هر دو قسمت به یک اندازه برای تیم مدیریت اهمیت دارد و در انتخاب نهایی برنده (یا برندگان) تاثیر دارد.

4. تعداد برندگان، کاملا بستگی به استقبال مخاطبان دارد.

5. شرکت در مسابقه بیشتر از 5 دقیقه طول نخواهد کشید.

6. پس از فشار دادن دکمه ی ثبت، به صورت خودکار به صفحه ی اصلی سایت منتقل خواهید شد.



برچسب‌ها: داستان کوتاه, مسابقه داستان کوتاه
نوشته شده در  93/02/02ساعت 15:11  توسط مدیریت  | 
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات


پائولو کوئلیو، نویسنده ی مشهور برزیلی (یکی از محبوب ترین نویسندگان خارجی در ایران)، یک از افرادی ست که در زمینه ی داستان کوتاه کارهای بسیاری انجام داده است، ذکر این نکته ضروری به نظر می رسد که وی به ندرت داستان کوتاهی از فکر خود نوشته است و آنچه معمولا به نام «داستان کوتاه پائولو کوئلیو» در وب سایت های فارسی درج می شود، چیزی نیست جز بیان حکایت های های عامیانه و قدیمی فرهنگ های متفاوت به زبان عامیانه و با لحنی جذاب و غالبا طنز. در کتاب های او داستان هایی از سعدی و ابوسعید ابوالخیر و دیگر بزرگان فارسی نیز بسیار یافت می شود.


از همان اولین روزهای تاسیس وبلاگ گل نوشته ها، داستان هایی از پائولو کوئلیو درج شد و امروز تصمیم گرفتم که تمام داستان های وی را در قالب یک پست در اختیار شما قرار دهم. دور از انصاف است، اگر نگویم که این داستان ها همگی جزو بهترین داستان های کوتاه قرار گرفته در گل نوشته ها از میان حدود ۲۰۰ داستان کوتاه می باشد.



داستان کوتاه ۳ : دسته گل

داستان کوتاه ۴ : جعبه خالی

داستان کوتاه ۵ : کفش های طلایی

داستان کوتاه ۶ : نجار و کارفرما

داستان کوتاه ۷ : من با خدا غذا خوردم

داستان کوتاه ۸ : ماشین اسپرت

داستان کوتاه ۹ : مرواریدهای زیبا

داستان کوتاه ۱۰ : پنجره بیمارستان

داستان کوتاه ۱۱ : راه بهشت

داستان کوتاه ۱۲ : سگ باهوش

داستان کوتاه ۱۳ : سنگتراش

داستان کوتاه ۱۴ : تزریق خون

داستان کوتاه ۱۵ : سکه

داستان کوتاه ۱۶ : تصمیم مهم

داستان کوتاه ۱۷ : زخم های عشق

داستان کوتاه ۱۸ : شام آخر


برچسب‌ها: داستان کوتاه, مجموعه داستان, داستان پائولو کوئلیو, داستان کوتاه پائولو کوئلیو, پائولو کوئلیو, پندآموز, آموزنده
نوشته شده در  91/06/18ساعت 14:24  توسط سید عماد رضوی  | 
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

با سلام خدمت همه ی علاقه مندان به داستان کوتاه


 


چند روز قبل تعداد داستان های کوتاه وبلاگ گل نوشته ها به عدد 100 رسید لذا تصمیم گرفتیم پستی بزنیم و تمام این 100 داستان کوتاه وبلاگ را در یک پست به صورت منسجم قرار بدهیم تا دوستان به راحتی بتوانند داستان های کوتاه را بخوانند. اما یک نکته :

از زمان شروع کار گل نوشته ها تاکنون داستان کوتاهی را قرار نداده ایم که مورد رضایت خودمان واقع نشده باشد. در یک کلام ما عاشق داستان های کوتاهی هستیم که در گل نوشته ها می خوانید.

این داستان ها به نوعی چکیده ی بهترین داستان های کوتاه تمام سایت های داستان کوتاه به علاوه ی چند داستان کوتاه خارج از اینترنت است که امیدواریم مقبول بیفتد.

اگر شما هم داستان کوتاه زیبایی خوانده اید (یا نوشته اید) که به نظرتان جایش در وبلاگ خالی است، به آدرس ایمیل ما Golneveshteha@yahoo.com برای ما ارسال کنید.

در ضمن کل این داستان های کوتاه به علاوه ی چند داستان کوتاه دیگر (در آخر همین پست) در یک فایل کتاب الکترونیک (PDF) به نام ( 100 داستان کوتاه تاثیر گذار + چند داستانک به انتخاب گل نوشته ها ) آماده ی دانلود است.

شاداب باشید.

 

داستان کوتاه 1 : حضرت سلیمان و مورچه

داستان کوتاه 2 :   دانشجوی نمونه

داستان کوتاه های 3 تا 17 :   داستان هایی کوتاه از پائولو کوئلیو

داستان کوتاه 18 :   عروسک

داستان کوتاه 19 :   دو کوزه

داستان کوتاه 20 :   جودو کار یک دست

داستان کوتاه 12 :   ملاقات با خدا

داستان کوتاه 22 :   قضاوت عجولانه

داستان کوتاه 23 :  اسکناس مچاله شده

داستان کوتاه 24 :  دانشجوی منطق و استاد بی منطق

داستان کوتاه 25 :   تاجر و ماهی گیر

داستان کوتاه 26 :   پسرم بالا نرو ، بسیار خطرناک است

داستان کوتاه 27 :   روزی که امیرکبیر گریست

داستان کوتاه 28 :   پیرمرد و سر و صدای کودکان

داستان کوتاه 29 :   ساحل و صدف

داستان کوتاه 30 :  تکرار زمانه

داستان کوتاه های 31 تا 34 :   چهار داستان کوتاه و آموزنده

داستان کوتاه 35 :  شکلات + (دانلود دکلمه ی صوتی داستان)

داستان کوتاه 36 :   بزرگ مرد كوچك

داستان کوتاه 37 :  بیمارستان روانی

داستان کوتاه 38 :   مدیر و منشی

داستان کوتاه 39 :   طمع

داستان کوتاه 40 :   برنامه نویس و مهندس

داستان کوتاه 41 :   پیله ی ابریشم

داستان کوتاه 42 :   گوش سنگین

داستان کوتاه 43 :   دختر نابینا

داستان کوتاه 44 :   همسر وفادار

داستان کوتاه 45 :   عقاب و مرغ

داستان کوتاه 46 : پس کجایی ؟ (سروش صحت)

داستان کوتاه 47 :   داستان پیدایش شلوار لی

داستان کوتاه 48 :   ناسا

داستان کوتاه 49 :   فرشته ام را به چه اسمی صدا کنم؟

داستان کوتاه 50 :   درست شب قبل از اعدامش

داستان کوتاه 51 :  سه دوست

داستان کوتاه 52 :   ملا و می فروش

داستان کوتاه 53 :   لاک پشت

داستان کوتاه 54 :   پیرمرد عاشق

داستان کوتاه 55 :  شجاعت یعنی این (داستانک)

داستان کوتاه 56 :   کوتاه ترین داستان ترسناک جهان (داستانک)

داستان کوتاه 57 :  کوکاکولا

داستان کوتاه 58 :   دوستت دارم پدر

داستان کوتاه 59 :  راننده ی اتوبوس

داستان کوتاه 60 :   صندوق صدقات (داستانک)

داستان کوتاه 61 :   از کجا می دانید که . . . ؟

داستان کوتاه 62 :   سه پرسش سقراط

داستان کوتاه 63 :   مشاوره ۱۵ دلاری

داستان کوتاه 64 :   ما چقدر زود باور هستیم

داستان کوتاه 65 :   سخنرانی چرچیل

داستان کوتاه 66 :   ملانصرالدین و اتخاب سکه ی ارزان تر

داستان کوتاه 67 :   دانشجوی خلاق

داستان کوتاه 68 : Praying Hands (دستان دعا کننده) + فایل PDF به زبان انگلیسی

داستان کوتاه 69 :   کدام لاستیک پنچر شد ؟

داستان کوتاه 70 :   آبدارچی مایکروسافت

داستان کوتاه 71 :   دلیل قانع کننده

داستان کوتاه 72 :   راننده ی بی خاصیت

داستان کوتاه 73 :  امتحان عملکرد

داستان کوتاه 74 :   پادشاه و جایزه ی بزرگ

داستان کوتاه 75 :   پسر شیخ عرب

داستان کوتاه 76 :   کفش های گاندی

داستان کوتاه 77 :   مناجات گنجشک با خدا

داستان کوتاه 78 :  گردن بند

داستان کوتاه 79 :   دمپایی

داستان کوتاه 80 :   یک اسلامی تندرو

داستان کوتاه 81 :   افسر دروغگو

داستان کوتاه های 82 تا 84 :   داستان هایی شیرین از دوران مدرسه

داستان کوتاه 85 :  ثروت کورش

داستان کوتاه 86 : Don't Copy If You Can't Paste 

داستان کوتاه 87 :   مهندس و مدیر

داستان کوتاه 88 :   دلقک و روان شناس

داستان کوتاه 89 :  پيغام رسان شوم

داستان کوتاه 90 :  انگیزه ی قتل (سوال پلیسی)

داستان کوتاه 91 :   قاتل یکشنبه ها

داستان کوتاه 92 :   آزمون داماد ها

داستان کوتاه 93 :   تغییر نگرش

داستان کوتاه 94 :   هیچ وقت زود قضاوت نکن

داستان کوتاه 95 :   دزد بانک

داستان کوتاه 96 :   صحنه ی تصادف

داستان کوتاه 97 :   شرکت بزرگ ژاپنی

داستان کوتاه 98 :   دزد شریف

داستان کوتاه 99 :   هوش ایرانی و هوش آمریکایی

داستان کوتاه 100 :  شرط بند حرفه ای

 

حجم کتاب : 1.2 مگابايت

برای دانلود کتاب از لینک های زیر استفاده کنید :

وبسایت میهن دانلود

وبسایت پاتوق یو

وبسایت ویکیو 

نوشته شده در  90/03/05ساعت 12:24  توسط مدیریت  | 
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

داستان کوتاه 202:

 

جنگ جهانی اول همچون یک بیماری وحشتناک، تمام دنیا رو فرا گرفته بود. در میدان نبرد، یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.

مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی.

 

حرف های مافوق اثری نداشت و سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند.

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت. سربازی را که در باتلاق افتاده بود، معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت: من به تو گفتم که ارزشش را نداشت. دوستت مرده است! خودت را هم بیهوده زخمی و خسته کردی.

سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت.

افسر با حالت تعجب نگاه کرد و پرسید: منظورت چیه که ارزشش را داشت؟

سرباز جواب داد: زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت، احساس رضایت قلبی می کنم.

او گفت: «جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی»


برچسب‌ها: داستان کوتاه, جنگ جهانی, داستان درباره دوستی
نوشته شده در  92/08/13ساعت 16:57  توسط سید عماد رضوی  | 
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

 داستان کوتاه 201:

 

استاد سخت­گیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا می‌خواند و سؤال را مطرح می‌کند؛

«شما در قطاری نشسته‌اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می‌کند و ناگهان شما گرمازده شده‌اید، حال چه کار می‌کنید؟»

دانشجوی بی‌تجربه فوراً جواب می‌دهد، من پنجره کوپه را پایین می‌کشم تا باد بوزد.

اکنون پروفسور می‌تواند سؤال اصلی را بدین ترتیب مطرح کند؛

حال که شما پنجره کوپه را باز کرده‌اید، در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل می‌شود و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید:

محاسبه مقاومت جدید هوا در مقابل قطار؟

تغییر اصطکاک بین چرخ‌ها و ریل؟

آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم می‌شود و اگر جواب مثبت است، به چه اندازه؟

مطابق انتظار، دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد. همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی هم آمد

که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند.

پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا می‌خواند و طبق معمول سؤال اولی را می‌پرسد؛

«شما در قطاری نشسته‌اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می‌کند و ناگهان شما گرمازده شده‌اید، حالا چکار می‌کنید؟»

این دانشجوی خبره می‌گوید؛ من کتم را در میارم.

پروفسور اضافه می‌کند که هوا بیش از این­ها گرمه.

دانشجو می گه: خوب ژاکتم را هم در میارم.

استاد: هوای کوپه مثل حمام سونا داغه.

دانشجو: اصلا ...

پروفسور گوشزد می‌کند که این کار خوبی نیست.

دانشجو به آرامی می‌گوید:

«می­دانید آقای دکتر، این دهمین باری است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت می‌کنم و اگر قطار مملو از انسان هم باشد، من آن پنجره­ی لامصب را باز نمی‌کنم.»


برچسب‌ها: داستان, داستان کوتاه, داستان کوتاه طنز, امتحان فیزیک
نوشته شده در  92/08/09ساعت 19:37  توسط سید محسن حسینی خواه  | 
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

داستان کوتاه ۲۰۰ :

 

سرهنگ ساندرس یک روز در منزل نشسته بود که در این میان نوه اش آمد و گفت: بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه می خری؟ 

او نوه اش را خیلی دوست می داشت، گفت: حتماً عزیزم. حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی میگیرد و حتی در مخارج خانه هم می ماندشروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت. در یکی از بندهای یک کتاب نوشته بود: قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید. او شروع کرد به نوشتن تا اینکه دوباره نوه اش آمد و گفت: بابا بزرگ داری چه کار می کنی؟

پدربزرگ گفت: دارم کارهایی که بلدم را مینویسم.

پسرک گفت: بابا بزرگ بنویس مرغ های خوشمزه هم درست می کنی.

درست بود؛ پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها میزد مزه ی مرغ ها شگفت انگیز می شداو راهش را پیدا کرد. پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد اما صاحب آنجا قبول نکرد! دومین رستوران نه! سومین رستوران نه! او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصدوبیست و چهارمین رستوران، حاضر شد از پودر مرغ سرهنگ ساندرس استفاده کند.

امروزه کارخانه پودر مرغ کنتاکی (KFC) در ۱۲۴ کشور دنیا نمایندگی دارد. اگر در آمریکا کسی بخواهد تصویر سرهنگ ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را بالای درب رستورانش نصب کند باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند.



برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان کوتاه مدیریتی, KFC
نوشته شده در  91/10/26ساعت 17:48  توسط عطیه سادات رضوی  | 
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات